تبليغاتX
هم قبیله عشق
هم قبیله عشق

همسفر پرستوها...
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

آرشيو مطالب

 

 



به خداحافظی تلخ تو سوگند...
 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا ، به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!


 


سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



زیباست جمع خواهش من با غرور تو...

 

 

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ عشق مهتابی شد

پروانه پس از تولدت زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

 

 

آن روزها که پنجره ام رو به صبح بود
می شد به سایه های نگاه تو دل سپرد

می شد محیط خاطره ها را حساب کرد
می شد خطوط چهره احساس را شمرد

 
آن روزها که زیر نفسهای آفتاب
خواب از سر لبان شب آلود می پرید

وقتی عبور ثانیه ها سرد سرد بود
من در تو ضرب می شد و آتش می آفرید

 

مجذور اشتیاق سلامی دوباره بود
جذر بهار و آئینه می شد بلوغ مرگ

می شد برای صورت گل مخرجی نوشت
کسرش همیشه ساده نمی شد به دست مرگ

 
در خشکسال دل به توان می رسید اشک
جمع شب و ستاره جوابش طلوع بود

راهی شدن به سمت صدای رسای عشق
منهای هر بهانه جوابش شروع بود

 
آن روزهای خوب و شکوفائی و ظهور
آن روزهای رویش و تکثیر و انتشار

آن روزهای چشمه و خورشید و زندگی
آن روزهای آبی و باران و آبشار

 

امشب به نام نامی آن روزهای پاک
ژرفای عشق را به تو تسلیم می کنم

دریای پر تلاطم فریاد خویش را
بر ساحل سکوت تو تقسیم می کنم

 
در دفتر حساب خود امشب نوشته ام
ای لحظه های من به توان حضور تو

وقتی کتاب فاصله ها بسته می شود
زیباست جمع خواهش من با غرور تو

 


یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



یکسال گذشت...
 

۱۴ بهمن ماه سالگرد پست اولین مطلب در وبلاگ هم قبیله عشق

  

  

 

درابتدای راه با غزلی از استاد حسین منزوی شروع کردم ، امروز هم غزلی از استاد بی بدیل شعر معاصر

 زنده یاد حسین منزوی تقدیم می کنم..

 

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصد ســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

 

می‌شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود

عشق"قیس"و حسن"لیلا" ، می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان !؟ یا می‌‏شناسیدم !؟

 


سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



چه خواهد کرد با ما عشق؟
 

 

 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

 

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

 

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است

که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را...


 


شنبه دهم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



شبم تاره...
 

6q3k78sbgzj1kj88r89o.jpg

 

شبم تاره ، مث چادر سیاهت

تبم نم داره ، سرده ، عین آهت

حسودی می کنم امشب به مهتاب

که دامن میکشه بر روی ماهت...

 


دوشنبه پنجم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



قلاب...
 

 

در آب که شستی تن بی تابت را

دیدند  تمام  رود ها  خوابت را

لبهام به شکل بوسه ماهی شده اند

بنداز  درون  آب  قلابت  را...

 


شنبه سوم بهمن 1388 توسط امیر آقافرینی



در کنج دلم جا داری...

 

 

خوشگلی ، با نمکی ، یک رخ زیبا داری

بی جهت نیست که در کنج دلم جا داری...

 


چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط امیر آقافرینی



باران که...

 

 

لبریز تنفر است هر پنجره ای

از آینه دلخور است هر پنجره ای

باران که به شیشه می خورد می فهمیم

بدجور دلش پر است هر پنجره ای...

 


شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط امیر آقافرینی



تا ابد در دل من می مانی...
 

 

 

من به خشنودی خود می نگرم

وبه این که نفس عشق چه حالی دارد

و به این که تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی؟

و به یک قهر مرا می رانی!

تو مرا می فهمی ،

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است ،

تو مرا می خوانی،

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

و تو هم می دانی:

تا ابد در دل من می مانی...

 


چهارشنبه شانزدهم دی 1388 توسط امیر آقافرینی



روزهای بی تو...

 

 

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد

گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش

آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:

در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش...

فریدون مشیری

 


دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط امیر آقافرینی



Blog Skin