نه روز و نه شب ، کجای این دنیا من باشم که ببینم که تو باشی با من
هر خورشیدی برای خود روزی داشت هر ماه برای خود شبی ،اما من ...
در باز شد و بسته شد و طوفان شد ماهی سفید ، سرخ و سر گردان شد
در باز شد و بسته شد و هیچ نشد آه آمد و ابرآمد و ... باران شد
ما سنگ تو را به سینه ی خسته زدیم در عشق ، به هر قبیله و دسته زدیم
از لطف دری به روی ما باز نشد ما هر چه زدیم بر در بسته زدیم
پشت دیوار چشمه ای و ماهی است یا خلوت عاشقانه ی دلخواهی است
دست تو به میله های دیدن نرسید این شعر چهار پایه ی کوتاهی است
بیژن ارژن

شاعر شبت بخیر تو این جا چه می کنی؟
در شهر مرده ها، تک وتنها چه می کنی؟
دیگر زمان معجزه کردن گذشته است
حتی اگر مسیحی، این جا چه می کنی؟
پیغمبران یکی یکی از یأس مرده اند
سوراخ وحی گم شده، حالا چه می کنی؟
می خواستی مسیر زمان را عوض کنی؟
در شامگاه روز مبادا چه می کنی؟
رنگ جهان عوض شد و چیزی عوض نشد
امشب که رفت باغم فردا چه می کنی؟
گیرم که روزی از غم نان، جان به در بری
با غصه های مردم دنیا چه می کنی؟
محمد جواد آسمان
در کوچه ی بی کسی صدایت کردیم جان و دل خود را به فدایت کردیم
بی شک تو نماینده ی خوبی هایی با عشق و علاقه انتخابت کردیم
***
پایان شکست و غم این قافله است بی عشق تو روز و شب من فاجعه است
ای عطر دل انگیز همه خاطره ها یک رای فقط به سوی تو فاصله است
***
با واژه ی اضطراب آغازم کن در بی کسی ات دوباره همرازم کن
ای غنچه ی نشکفته به دامان بهار با بوسه ی انتخاب دمسازم کن
امیر آقافرینی
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری
این هم شعر بازگشت از محمدکاظم کاظمی به درخواست گلم...

غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست منست
به سنگسنگ بناها، نشان دست منست
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
***
چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیامبستن و اللهاکبرم آنجاست
شکستهبالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
***
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچهی غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
***
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بوتهی مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهیتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهیتان
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایهی نگرانی برای مردم شد
اگرچه متّهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
محمد کاظم کاظمی
محمد کاظم کاظمی یکی شاعران پر فروغ عصر ماست ، نگاه ژرف به معانی و روان بودن زبان شعری او از ویژگی های منحصر به فرد این شاعر افغانی است.
شعر بازگشت یکی از آثار بینظیرش در سالیان اخیر نگاه همگان را به وی متوجه ساخت ، که محمد علی بهمنی نیز پاسخی بر آن اثر سرود.
امروز برآن شدم تا یکی دیگر از جدیدترین و منحصر به فردترین آثار او را خدمت شما ارائه دهم.
امیرآقافرینی

شعر اعتراض را با چند نام میشناسند كه یكی از آنها محمدكاظم كاظمی است. كاظمی شاعری است افغانستانی كه سالهاست در ایران زندگی میكند و بیش از سایر شاعران مهاجر، با فرهنگ و اجتماع ایران همگون شده است. شعرهای معترض او، اگرچه قریب به اتفاقشان در زمینه وقایع افغانستان امروز سروده شدهاند، اما كاملاً بر اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران انطباق دارند.
كاظمی به تصریح خودش، شعر عاشقانه نگفته است، اما در این شعر نیمنگاهی به موضوع عشق، عشقی نافرجام دارد. البته آن هم در زمینهای اجتماعی و با تعریض به محرومیت «پیادهها» و برخورداری «سوارهها»! روایتی بریده بریده و دردناك از عشقی كه به سرانجامی منتهی نمیشود.
خدا همیشه به كار گرهزدن بودهست
به فكر ساختن كار مرد و زن بودهست...
همین حكایتِ كوتاهِ نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بودهست
شروع قصه از اینجاست:
یك سوارة گیج
و یك پیاده، كه در حال رد شدن بودهست
سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بودهست...
*
...هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت پرستار او حسن بودهست
هما نگفت كه گلدانِ روی میز چرا
قرارگاه دوتا شاخه نسترن بوده است
...
دو ماه بعد، هما با رضا... رضا؟! آری
كه او برادر خوشبخت یاسمن بوده است
(پزشك بخش، كه از چند ماه پیش، فقط
به فكرِ «مورد دلخواه یافتن» بوده است)...
*
حسن دوباره سوار همان قراضه خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است
حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به كار گرهزدن بوده است
محمد کاظم کاظمی- نقل شعر از سایت لوح

می خورده به غیر، آن شکر لب امشب من ، شمع صفت ، فتاده در تب امشب
گفتی که کی از فراق خواهی جان داد ای بی خبر از غم من ، امشب، امشب
***
گفتم که به وصل او مرا دسترس است بختم یار است و دلبرم همنفس است
ننهاده قدم به کوی او گفت : برو ناکرده نظر به روی او گفت بس است
***
آن شوخ که خون من محزون میریخت هرکس می دید ، اشک گلگون می ریخت
آگاه نیم که با دل خسته چه کرد میرفت و ز دست و دامنش خون می ریخت
***
خوش آن که شود روزی من روز وصال طالع گردد مهر دل افروز وصال
تا کی شب هجر و تا به کی صحبت غم کو یار و کجاست، روز نوروز وصال
عاشق ، نام شرفیش آقا محمد، اصلش از خاک اصفهان است ، شاعری صاحب دیوان و از غزل سرایان توانایی ایران محسوب می شود .تخلصش عاشق و تمایل او بیشتر به سرودن غزل و رباعی بوده است ، در غزل ها اشعار عاشقانه ی بسیار خوب دارد ، هر چند شهرت وی زبان زد خاص و عام نیست اما خواندن اشعار او شوق و لذت شگرفی را درذهن پدیدارمیکند.
میرزا علیرضا شهره ،در تذکره دبستان العشاق چنین می نویسد:
عاشق شاعری صاحب دیوان است. از غزل سرایان به اعتقاد حقیر
بعد از شیخ و خواجه بر همه مزیت دارد
عاشق اصفهانی دارای صفات پسندیده فراوان بود ، پیشه اش خیاطی و طبعش قناعت.
سرانجام وی در سن هفتاد سالگی در سال ۱۱۸۱ رخت از جهان بربست.
گفتم ز هواش ، چون دلم گمره شد
رحمی، که مرا وقت سخن بیگه شد
گفتا به کرشمه گر بمیری تو ، چه غم
افسانه تمام شد ، سخن کوته شد
در آینده به شرط حیات غزل های زیبای عاشق اصفهانی را تقدیمتان خواهم کرد...

